تبليغاتX
دختر ته تغاری

دختر ته تغاری

دل

می خوام  به جنبه زن بودنم فکر کنم که آیا زن بودن خوب هست یا نه.

می دونید , زن بودن از یه جنبه هایی بد هست.کارایی که ما انجام میدیم معمولا پشت صحنه ای هست و کمتر یا اصلا به چشم نمی یاد.اکثر قریب به اتفاق خانم ها خانه دار هستند.کار  خانه داری هم از جمله کارهایی هست که کمتر به چشم میاد و اغلب وظیفه زن دونسته میشه.ولی حالا بریم سراغ آقایون.درسته که آقایون هم بیرون از خونه کار می کنند ولی در آخر چیزی به عنوان درآمد یا همون حقوق دارند ولی در این حین خانم ها چی؟باید از همسر عزیزشون پول بگیرند اونم با هزار و یک منت!یا به عبارتی دستشون رو جلوی شوهر دراز  کنند!

البته باید توجه داشت که اگر خانم ها به این قبیل کارها نپردازن , مرد ها یک روز هم دوام نمیارن.ولی کی توجه داره به این موضوع؟

حالا زیاد گله و شکایت نمی کنم.میرم سراغ جنبه دیگه زن بودن.یعنی جنبه های خوب زن بودن.اونم این که موجودات زیبا و دلپذیری هستند و زیبایی اونها رو چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ جسمی مردها ندارن.

راستش زن بودن حس های زیبایی رو به آدم میده که مرد ها نمی تونند تجربش کنند.اصلی ترینشم حس مادر بودن هست.که مرد ها قادر به تجربش نیستند.البته یه مردی تجربش کرد.اونم آقایی بود که در سن 20 سالگی تغییر جنسیت داده بود و مرد شده بود ولی به علت اینکه خانمش حامله نمیشد , خودش دست به کار شده بود وبه علت وجود اعضای زنانگی در بدنش یادگاری از ایام ماده بودنش , تونست حامله بشه!اینم پیشرفت علم هست دیگه.

خلاصه کلام اینکه قدر ما خانوم ها رو بدونید.به قول معروف زن بلاست ولی خدا نکنه خونه ای بی بلا بمونه.

لازم میدونم که این مطلب رو هم اضافه کنم که این فقط قطره ای از دریا بود.اگر می خواستم ادامه بدم از حوصله خودم و شما خارج بود.پس اجبارا خیلی خلاصه و گذرا مبحث رو مورد بررسی قرار دادم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت15:14توسط آزاده |

گاهی وقتا خیلی از ادبیات بدم میاد.احساس می کنم بعضی آدما با استفاده از ادبیات کلاه گشادی بر سر مردم میزارن.

تا حالا شیرینی ادبیات رو حتما حس کردید.واژه ها چنان در کنار هم قرار می گیرند که می تونند احساس زیبای رو به تصویر کشیده و اون حس زیبا رو به خواننده هدیه کنند.

ولی گاها بعضی از آدمها در جهتی از واژه ها استفاده می کنند که یه جورایی می خوان مردم رو گول بزنند.مثل حرفای مملکتدارای کشور عزیز خودمون.چرا این آدم ها لحظه ای فکر نمی کنند که خودشون هم جزئی از مردم هستند. انسان میتونه از ادبیات در دو جهت بهره ببره .در جهتی که هدف واقعت ها رو بیان کنه و یا در جهتی که بخواد ازهمسو سازی  افکار بهره ببره اونم در جهت هدفی مسخره. که یه جورایی از زیبایی ادبیات برای گول زدن مردم بهره ببره و از ادبیات به عنوان یک ابزار بهره می بره.

از اینکه ادبیات بخواد ابزار قرار بگیره بدم میاد.از زیبایی کلمات و واج آرایی اون ها چه بهره ها که نمیشه برد.با استفاده از ادبیات میشه افکار اشتباه و ناصحیح یک نفر رو تغییر داد و به عبارتی مسیر اشتبا ه رو به او نشون داد و او را نجات داد.ویا اینکه عده ای را گمراه و یا به عبارتی , ته چاه فرستاد.

یادمان باشه ما انسان ها حق نداریم با بهره گیری از این نعمت زیبا از اون سودجویی کنیم و عده ای را به ته چاه بفرستیم.چه دلنشین و زیاست اگر بتونیم یک نفر رو نجات بدیم حتی اگر اون یک نفر خود ما باشیم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت17:0توسط آزاده |
تقدیم به پدر و برادرم.روزتون مبارک!

 
+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت21:3توسط آزاده |
صبر و گذشت نشانه های عشق واقعی هستند
+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت20:26توسط آزاده |

لئوناردو داوينچی موقع کشيدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بايست "نيکی" را به شکل عيسی" و "بدی" را به شکل "يهودا" يکی از ياران عيسی که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند, تصوير می کرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پيدا کند.

روزی دريک مراسم همسرايی, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکی از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچی هنوز برای يهودا مدل مناسبی پيدا نکرده بود.

کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی ديواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهميد چه خبر است به کليسا آوردند, دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچی از خطوط بی تقوايی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا, که ديگر مستی کمی از سرش پريده بود, چشمهايش را باز کرد و نقاشی پيش رويش را ديد, و با آميزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچی شگفت زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعی که در يک گروه همسرايی آواز می خواندم , زندگی پراز روًيايی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عيسی بشوم!."

”می توان گفت: نيکی و بدی دو روي يك سكه هستند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگيرند.”

+نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت23:0توسط آزاده |
+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت19:9توسط آزاده |
 
+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت19:2توسط آزاده |
یک سوال اساسی!

امروز یادم افتاد به موضوعی که خواستم نظر شما دوستان رو در بارش بدونم.

این مساله مربوط میشه به دوران دبیرستان.استاد زبان انگلیسیمون , آقایی بودند به نام آقای  اشراق.استاد با مزه ای بود.هم خوب کلاس رو اداره می کرد و هم خوش برخورد بود.

خلاصه اینکه سر یکی از جلسه ها , استاد درس صفت ها وکاربرد اونها رو با ما کار می کرد و از تک تک بچه ها می خواست که مثالی در این باره بزنند.

یکی از بچه ها مثالی با این مضموم  زد که:"علی پسری زیباست".چشمتون روز بد نبینه که دیدیم استاد داره سرخ میشه سفید میشه ودر یک کلام داره میترکه.

از استاد پرسیدیم که استاد چه شده؟

استاد با صدای بلند گفت برای آقایون که صفت زیبا رو به کار نمی برند(به رگ غیرت استاد برخورده بود).با صدایی آرامتر و لحنی مهربانانه گفت : برای آقایونی که زیبا و خوش سیما باشند لفظ خوش تیپ رو به کار میبرند.وقتی داشت این حرف رو میزد , قند تو دلش آب میشد.

حالا من هنوز این سوال تو ذهنم مونده که به خانم های زیبا و خوش چهره می گن:خوشکل.حالا برای مردای زیبا و خوش سیما چه لفظی به کار می برند؟ آخه خوش تیپ به اونایی می گن که تیپشون به آدم برده باشه نه به مردای خوش سیما!؟

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت17:34توسط آزاده |

چه کسي ميداند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي. چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فريادي. پيله ات را بگشا... تو به اندازه ي يک پروانه زيبايي

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت18:53توسط آزاده |
+نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت20:1توسط آزاده |

حافظ:صلاح کار کجا و من خراب کجا - ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

+نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت19:10توسط آزاده |

سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟ اولين بار وقتي به دنيات مياره دومين بار وقتي عاشقت ميكنه سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود و بس

+نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت19:9توسط آزاده |

خیلی وقتا تصمیم میگرم مطلبی رو بنویسم ولی همین که می خوام بیام و شروع کنم ذهنم خالی میشه , با اینکه قبلش خیلی بهش فکر کردم ولی همین که میام شروع کنم نمی تونم چیزی بنویسم.نمی دونم چرا این جوری شدم.

اگر مطالب قبلیم رو بخونید می بینید خیلی وقتا درد دلام رو می نویسم ولی یه مدت هست که نمی تونم بیان کنم.دوست دارم احساساتم رو بنویسم ولی  یک مرتبه این فکر به ذهنم میاد که کسی نیست که بخواد به چرت و پرتای من فکر کنه.

شاید فکر بی خودی باشه ولی چیزیه که من درگیرشم.

بعضی وقتا فکر می کنم احساسات بی خودی دارم.بدم میاد از این طرز فکر.

در کل احساس ناتوانی دارم.

+نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت16:30توسط آزاده |

در اين دنيا كه نامردان عصا از كور مي دزدند... من از خوش باوري آنجا محبت جستجو كردم . . .

+نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت20:35توسط آزاده |
تفاوت واقعی بهشت و جهنم

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟

خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

 

+نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت12:31توسط آزاده |
+نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت10:55توسط آزاده |

من به آمار زمین مشكوكم اگر این شهر پراز آدمهاست؛ پس چرا این همه دلها تنهاست........

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت20:43توسط آزاده |

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

 

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

 

دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."

 

- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

 

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

 

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

 

نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

 

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

 

مسافر گفت: " روز بخير!"

 

مرد با سرش جواب داد.

 

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

 

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

 

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

 

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

 

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

 

- بهشت!

 

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

 

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

 

مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "

 

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "  اثر پائولو كوئيلو

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت13:30توسط آزاده |
+نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت20:22توسط آزاده |

هميشه در زندگي لحظاتي هست که در عين روشنايي ؛ آميخته با شب ؛سياهي وظلمت است.در هنگام غم ودرد و آه لحظاتي آميخته با زيبايي ولبخند است ودر هنگام سکوت لحظاتي سرشار از هيجان و التهاب و در نااميدي بسي اميد است.

+نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت11:6توسط آزاده |

با همه چیز در آمیز با هیچ چیز آمیخته نشو

 

در انزوا پاک ماندن نه سخت است نه با ارزش

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت22:12توسط آزاده |
خانه وحشت در اسکاتلند
http://zeshtoziba.com/viewtopic.php?t=2595

اگر مطالب خوانا نبود کلیک راست کرده و از زیر منوهای encoding منوی (unicode(utf-8 رو انتخاب کنید

+نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت20:44توسط آزاده |
اين چهار چيز را در زندگيت نشکن: اعتماد، قول، رابطه و قلب زيرا وقتى اين‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى درد بسيارى دارند
+نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت8:15توسط آزاده |

می دونید از همه بیشتر از چی حرصم میگیره.

از اینکه باید مادر خودم باشم. ازاینکه باید خواهر خودم باشم از اینکه باید برادر خودم باشم.باید همه چیزا رو تحمل کنم.تازه اون وقت یه قرت و نیم همه هم باقی هست که چرا تو فلان کار رو نکردی.چرا تو کاستی کردی .از همه بدتر خودم هستم که خودم رو محاکمه می کنم که چرا درس نمی خونی یا چرا به همه کارات نمی رسی.

چرا هیچ کس هدیه ای به این دل نمی ده .خسته شدم از بس که دویدم ولی انگار که تلاشم بی فایده بوده

+نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت22:4توسط آزاده |

داشتم وبسایت "زشت و زیبا" رو بررسی  که به نقل از آقای کروبی مطالبی رو نوشته بود و از انتخابات گفته بود و از گلایه های کروبی که چرا من چهار سال پیش رئیس جمهور نشدم و چرا احمدی نژاد فلان حرف رو زده یا فلان کار رو کرده.

ناخدا گاه یاد تبلیغات ریاست جمهوری افتادم که همین آقای کروبی  ادعا داشت که اگر من رئیس جمهور بشم, برای هر ایرانی حقوق ماهیانه  50000 هزار تومان اون هم به صورت مفت و مجانی قرار می دم که جوان ها بتونند زندگی و کار کنند.

یه سوال که تو ذهنم هی تکرار میشه اینه که کدوم آدم عاقلی میتونه این حرفا رو بزنه.کافیه که یه کم به دور و برش نگاه کنه.همین زمان حال رو داشته باشید.بنزین سهمیه بندی شد , قیمت اقلام ضروری و مورد نیاز مردم سر به فلک گذاشته با وجود اینکه قیمت نفت به بشکه ای  120 دلار به بالا رسیده و ولی فرقی به حال من یا شما که دومین تولیدکننده نفت جهان هستیم نکرده.

احمدی نژاد که هیچ وعده و وعیدی به ما نداده بود , این جور به سر ما آورد چه برسه به کروبی که پول نداشته رو می خواست تقسیم کنه.البته منظور از پول نداشته این نیست که مملکت ما سرمایه نداره.منظور این هست که بعد از حیف و میل کردن و بخور بخور , چیزی با نام سرمایه باقی نمی مونه و این میشه که بنزین سهمیه بندی و خونتون تو شیشه میشه برای فروش.و در آخر هم تنها حق مسلم من و شما میشه انرژی هسته ای.ظاهرا برای سیاستمدارای مملکت ما داشتن نون خوردن حق مسلم شمرده نمی شه.

راستش دلم میسوزه به حال خودم و شما که سیاستمدارانی به  این احمقی برای ما سیاستگزاری می کنند.فقط و فقط زمان انتخابات هست که به فکر مردم میفتند و یادی از مردم می کنند و تازه یادشون میاد که مردمی هم هستند که  به وسیله اونها انتخاب میشن .نمی دونم مردم ما هم , چرا همه چیز رو از یاد میبرند.

دنیای سیاست واقعا دنیای مزخرفی هست.یه کلاه گشاد سرتون می گذارند, بعدش هم طلب کار هستند.

+نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت17:49توسط آزاده |

نمی دونم چرا وقتی آدم می خواد درس بخونه یاده همه بدبختیاش میفته

+نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت18:9توسط آزاده |

برای نبودن

وقت است

به قدر تمامی نيستی

اما برای بودن و شکفتن

تنها لحظه ايست

در تقاطع دو نيستی

در ميان ابد و ازل

در معرض سموم سرد

و خشونت کين

با عشق و زندگی

 

سهم گل از زمانه دميست

به کوتاهی يک نفس

اما با شکوه تمامی وسعت عشق

و زيبائی پرچم پيروزی گلها

بر سکون و سکوت

 

دريغت باد تسليم اين درفش

جاودانه باد زندگی

در تداوم نبرد زيبائی

با زشتی

و پيروزی زندگی

بر مرگ

بر شکست

 

***

 

"هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريدهء عالم دوام ما"

 

 

 

ممنونم از سهند

+نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت18:53توسط آزاده |
+نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت6:29توسط آزاده |

مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم

+نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت20:4توسط آزاده |

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

+نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت20:3توسط آزاده |